روزنوشت های یک سرخپوست پاره وقت

دارم یه رمان باحال میخونم که درباره ی چندتا دختر و پسر وبلاگ نویسه. کتاب قشنگیه، باعث میشه خودمون رو تصور کنم تا حدودی:))

+ تاريخ چهارشنبه سی و یکم شهریور ۱۴۰۰ساعت 7:5 نويسنده سرخپوست پاره وقت |

من مدام این زن رو مورد تمسخر قرار میدم. میدونم اشتباهه ولی تنها راهیه که ناخودآگاهم پیدا کرده وباهاش آروم میشه.

بعدش به این فکر میکنم که من اگه سی و خورده ای سالم شد باید خیلی بهتر از این زن باشم و مورد هجوم استرس قرار میگیرم.

حالا میدونم بهترین راه رها کردن این موضوعه. هربار ک اسمش رو بیارم بیشتر اذیت میشم.

+ تاريخ دوشنبه بیست و نهم شهریور ۱۴۰۰ساعت 10:25 نويسنده سرخپوست پاره وقت |

سلام، زهرا هستم

گندی که زدم به زندگیم رو میخام جمع کنم و قرار نیست پشیمون بشم. هیچوقت قرار نیست پشیمون بشم.

 

تشریح اینکه چه گندی زدم در پست های بعد

+ تاريخ چهارشنبه دهم شهریور ۱۴۰۰ساعت 13:8 نويسنده سرخپوست پاره وقت |

هربار کلی طول میکشه تا آرشیو وبلاگم رو کلا ثبت موقت کنم ولی هربار این کار برام مثل دور ریختن خاطرات کهنه لذت بخشه.

حالا این منم و این وبلاگ و این فصل جدید زندگیم، میخوام بیام و بنویسم که چی شد این چندوقته، دیگه ترسی هم از گفتنش ندارم، چون تموم شده. همین یه ساعت پیش. حالا این داستان گذشته ی منه، حتی به فاصله ی یه ساعت و چیزی که مهمه اینه که من دیگه اون آدم نیستم.

+ تاريخ سه شنبه دوم شهریور ۱۴۰۰ساعت 20:4 نويسنده سرخپوست پاره وقت |