دارم یه رمان باحال میخونم که درباره ی چندتا دختر و پسر وبلاگ نویسه. کتاب قشنگیه، باعث میشه خودمون رو تصور کنم تا حدودی:))
من مدام این زن رو مورد تمسخر قرار میدم. میدونم اشتباهه ولی تنها راهیه که ناخودآگاهم پیدا کرده وباهاش آروم میشه.
بعدش به این فکر میکنم که من اگه سی و خورده ای سالم شد باید خیلی بهتر از این زن باشم و مورد هجوم استرس قرار میگیرم.
حالا میدونم بهترین راه رها کردن این موضوعه. هربار ک اسمش رو بیارم بیشتر اذیت میشم.
سلام، زهرا هستم
گندی که زدم به زندگیم رو میخام جمع کنم و قرار نیست پشیمون بشم. هیچوقت قرار نیست پشیمون بشم.
تشریح اینکه چه گندی زدم در پست های بعد
هربار کلی طول میکشه تا آرشیو وبلاگم رو کلا ثبت موقت کنم ولی هربار این کار برام مثل دور ریختن خاطرات کهنه لذت بخشه.
حالا این منم و این وبلاگ و این فصل جدید زندگیم، میخوام بیام و بنویسم که چی شد این چندوقته، دیگه ترسی هم از گفتنش ندارم، چون تموم شده. همین یه ساعت پیش. حالا این داستان گذشته ی منه، حتی به فاصله ی یه ساعت و چیزی که مهمه اینه که من دیگه اون آدم نیستم.