بچه ها من گوشیمو عوض کردم و ادرس وبلاگ هاتونو ندارم. میشه ادرس هاتون رو برام بذارید؟
امروز پنجشنبه س و من با هیشکی دوست نشدم، ولی بگا هم نرفتم.
خدایا شکرت
بچه ها، چیزی که فهمیدم اینه که اون رابطه اصلا عشق نبود.
سو تفاهم بود.
این رو از اهنگ ایتالیاییه un amore grande فهمیدم.
در به در دنبال یکی میگردم نقش دوست پسرمو بازی کنه!!!!!!
من نمیتونم فعلا بیکار بشممممم
من کامنت ها رو خوندم ولی انقدر شرایطم موزیه که نگم براتون.
تا پنجشنبه ی همین هفته اگه موفق نشم بایکی دوست بشم رییسم پدرمو درمیاره. چرا؟ چون اون یکی رییسم مثلا عاشقم شده و این یکی رییسم احساس خطر میکنه.
من مدام میام که بنویسم، حتی مطمئن شدم افرادی که از قبل من رو میشناسن هم هستن که بخونن، ولی بازم میترسم از اینکه واکنش هاتون کلنگی باشه و قضاوتم کنید. واقعا میترسم چون این مدت ب اندازه ی کافی زخم خوردم، بیشتر از این نمیتونم.
من از سال 91 تا حالا هرغلطی که کردم یا هر اتفاقی توی زندگیم افتاده رو توی این وبلاگ نوشتم. با این حال از عید امسال اصلا نتونستم این کار رو بکنم. افکارم به شدت به هم ریخته بود. از درون متلاشی بودم و توی سرم یه میدون جنگ واقعی بود. همه ی اینا به خاطر اتفاقی بود که از بهمن ماه سال پیش توی زندگیم افتاد و من نتونستم درباره ش حرفی بزنم.
با این حال، حالا اومدم که درباره ش بنویسم.
دوستای وبلاگی عزیزم، اگه هنوز کسی اینجا رو میخونه اعلام حضور کنه، خیلی برام مهمه و ازتون کمک میخوام:)
مخصوصا گلبرگ و بهاره، اگه میخونید حتمااا یه ندا بدین
دارم یه رمان باحال میخونم که درباره ی چندتا دختر و پسر وبلاگ نویسه. کتاب قشنگیه، باعث میشه خودمون رو تصور کنم تا حدودی:))
من مدام این زن رو مورد تمسخر قرار میدم. میدونم اشتباهه ولی تنها راهیه که ناخودآگاهم پیدا کرده وباهاش آروم میشه.
بعدش به این فکر میکنم که من اگه سی و خورده ای سالم شد باید خیلی بهتر از این زن باشم و مورد هجوم استرس قرار میگیرم.
حالا میدونم بهترین راه رها کردن این موضوعه. هربار ک اسمش رو بیارم بیشتر اذیت میشم.